«اکفراسیس» ضیافتی است به میزبانی ادبیات برای هنر، جشنی است باشکوه که پادشاهی ادبی برای امپراتوری بصری ترتیب داده. ریلکه، دلبسته وانگه دلبریدۀ رودن، بالتوس را با خود به این مراسم آورده، آن نقاش گربه‌ها را؛ پروست جوان با شاردن، شوالیۀ طبیعت بیجان، آمده است و با رامبرانت، نقاشِ نقاشان؛ وولف خواهرش ونسا بل و ستایشگرش والتر سیکرت، نقاش ملال، را همراهی می‌کند؛ پای دوشان، آن شوخ جهان‌آشوب را دلباختۀ دیرینه‌اش سزار آیرا به این مجلس باز کرده؛ ورنون لی گِرد رنسانسی‌های بلند آوازه می‌گردد: میکل‌آنژ، رافائل، بلینی؛ هيلدا دولیتل سر میز معماران و خدایان یونانی شعر می‌خواند؛ آلیس میشل به هزار زحمت دگای پیرِ بدحال را از خانه بیرون کشیده و در مجلس حاضر کرده؛ جوان پرشور کم‌نامی، دانلد شمبروم، کناردوشان و من‌ری نشسته، سودای آن دارد که سَر از سِرشان درآورد؛ رودن، تنها، گوشه‌ای نشسته و غصۀ کلیساهای جامع گوتیک را می‌خورد؛ گوشۀ دنج دیگری هکوسای ایستاده، هفتاد ساله، آرزومند نائل شدن به قله‌های نقاشی.


به‌تازگی مجموعه‌ای منتشر شده است باعنوان «اکفراسیس». این مجموعه جهان ادبیات و جهان هنرهای تجسمیِ اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را به یکدیگر پیوند می‌زند. این پیوند البته جذاب‌تر از چیزی است که در ظاهر نشان می‌دهد. پنجره‌ای که ادبیاتِ این دوره به سوی هنرهای بصری هم‌عصر و گذشتۀ خود گشوده است مناظری جذاب و نامنتظره به‌دست می‌دهد. ما با آثار ادبی نویسندگان بزرگ و شاهکارهای تجسمی هنرمندان برجسته آشنا بوده‌ایم و جایگاهشان را هم می‌شناخته‌ایم، اما کمتر دربارۀ مواجهۀ کلامی آنها با هنرهای دیگر و مخصوصاً با هنرهای بصری شنیده‌ و خوانده‌ بوده‌ایم. بالاخص زمانی که بدانیم این مواجهه نه از نوع تفننی و دم‌دستی بلکه از قسم جدی و حیاتی است، برای خواندن این نوشته‌ها کنجکاوتر و انگیزه‌مندتر هم می‌شویم، نوشتارهایی که طیف متنوعی را در بر می‌گیرند؛ از نقد و جستارنویسی گرفته تا نامه‌نگاری و داستان و ناداستان و حسب‌حال‌نویسی و آداب‌نامه و مموآر.


نمونه‌ای از نقد–جستارهای ادبی در اولین جلد مجموعۀ اکفراسیس به قلم مارسل پروست، تحت عنوان شاردن و رامبرانت،آمده است. نگاه ادبی پروست به طبیعت بیجان‌های شاردن واقعاً نشاط‌آور است، قلمش انگار واقعاً همان قلم‌موی شاردن است که به‌جای رنگ و روغن متن و واژه روی بوم می‌نشاند، همان‌قدر رنگی، همان‌قدر دیدنی، همان‌قدر قاب‌بندی‌شده. یا متنی که وولف دربارۀآثار خواهرش ونسا بل و والتر سیکرت، دو تن از نقاشان مطرح انگلیسی، نوشته نیز همین‌گونه است. وقتی وولف دربارۀ نقاشی می‌نویسد تازه قدر این موهبت آسمانی را می‌شناسید. ببینید چه عنوان جذابی روی نوشته‌های هنری وولف گذاشته‌اند: خوشا نقاش بودن! وولف از واژه‌ها بدش می‌آید، آنها را متهم می‌کند به ناتوانی، در عوض نقاشی را می‌ستاید، می‌گوید عرصۀ نقاشی عرصۀ خاموشی است، ملکوت سکوت است، که به لوث واژگان آلوده نشده و نمی‌شود. این البته یک نظریه نیست، بینش است، بینشی که یکی از برجسته‌ترین نویسندگان ادبی در اختیار ما می‌گذارد. خلاف این نگاه انتقادی را در جستار سزار آیرا دربارۀ هنر معاصر می‌بینیم. آیرا اگرچه در ابتدا به تردیدمان وا می‌دارد و می‌پرسد، آیا به‌راستی «در آغاز کلمه بود»؟—زیرا ای بسا سرمنشأ ادبیات داستان‌‌هایی باشد که آدم‌ها براساس نقاشی‌‌های غارهای پیشاتاریخی برای یکدیگر روایت می‌کرده‌اند—اما نشان می‌دهد که شأن روایت کلامی کمتر از واقعۀ بصری نیست، حتی گاهی چه‌بسا مهم‌تراست، مخصوصاً در هنر معاصر. اینجا، آیرا جهان‌های هنر و ادبیات را بر هم منطبق می‌کند و هنرمند تجسمی معاصر را نوعی نویسنده یا دست‌کم نوعی روایت‌پرداز بر می‌شمارد. می‌گوید فرق دوشان با پیشینیانش در این بود که دوشان اثر هنری خلق نمی‌کرد، روایت خلق می‌کرد، گفتمان می‌آفرید، اقالیم بصری را با سپاهیان کلامی تصرف می‌کرد.


در میان آثار این مجموعۀ تازه منتشرشده، عناوینی هم هستند که پرده از روابط پادشاهان ادبی با امپراتوران تجسمی بر می‌دارند. در چند نامه به یک نقاش جوان—که نباید آن را با چند نامه به شاعری جوان اشتباه گرفت—متوجه دو رابطۀ جالب در دل تاریخ هنر و ادبیات معاصر می‌شویم، یکی رابطۀ اُگوست رودن، مجسمه‌ساز اسطوره‌ای فرانسوی، با ریلکه، شاعر عارف‌مسلک اتریشی، و دیگری رابطۀ ریلکه با بالتوسِ جوانِ لهستانی، که بعدها به یکی از نقاشان مهم اروپایی بدل می‌شود. نامه‌های ریلکه به بالتوسِ نوجوان سرشار از صمیمت و التفات و ادبیات است. جالب اینجاست که ریلکه این نامه‌ها را به زبان مادری‌اش ننوشته، به فرانسوی نوشته و ازقضا جزو اولین تجربیات فرانسه‌نویسی‌اش هم است، با این حال، همچنان ذوق‌آور و شورافزاست،مخصوصاً وقتی به فرانسوی مدام به بالتوس می‌گوید، «بُن کورَژ»: باک مدار.